آخرین سلام خدمت دوستای خوب من توی این وبلاگ
ازینکه پیشم بودین ممنون.
از نظرات تون خیلی خوشحال شدم.
با درخواست شما دوستان خواستم اسمم رو عوض کنم اما با
خودم گفتم که بهتره این هویت و با این وبلاگ باقی بمونه و با یه اسم دیگه تو یه
وبلاگ دیگه ظاهر بشم.
من این پست رو آخرین پست این وبلاگ اعلام میکنم اما نمیرم
و هستم با مطلب خوب در یه وبلاگ جدید.
هرکی قبلا منو لینک کرده خذفش نکنه چون دوست دارم از
تجربیاتم استفاده بشه. هرکی هم دوست داره منو لینک کنه با اسم{ پسر شجاع (روح
آزرده) }لینک کنه.
امیدوارم که همه دوستانم موفق بشن و مثل من به پاکی برسن.
به امید موفقیت همه ی شما همسفران.
خدانگهدار.
وبلاگ جدیدم
پسر شجاع (روح آزرده)
Rooheshojaa.blogfa.com
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 10:46  توسط یک روح آزرده
|
سلام
من فردا میخوام اسمم رو تغییر بدم اما واقعا گیج شدم که
چه اسمی انتخاب کنم
هرکسی نظری داره بگه.
خودم اسم (پسر شجاع) رو انتخاب کردم
به نظر شما این اسم خوبه؟
منتظرم تا فردا شب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 17:56  توسط یک روح آزرده
|
سلام دوستای گلم
خوبید؟خوشید؟سلامتید؟
یه چند ورزی که آپ نکردم خیلی از دوستان ازم خواستن که
مطلب جدید بنویسم. خیلی ها هم میگن که اسم خودت رو عوض کن ، حالا که پاک شدی. من
از اول تصمیم داشتم که بعد از یکسال پاکی اسمم رو عوض کنم و با مطالب و نوشته های
متفاوت وارد بشم. اما میبینم که تا یک سال خیلی فاصله است و دوستانم خسته میشن. هر
چند تو این مدت کم پاکی زیاد معنی نداره و ممکنه که خدایی نکرده باز برگردم سر کار
اولم. ولی من که میخوام واسه دوستانم مفید باشم نمتونم که مطلب جدید نفرستم. پس از
شما خواهر برادران که گفتین اسمت رو عوض کن میخوام که چند تا اسم بهم پیشنهاد بدین
تا یکی رو که بهتر بود انتخاب کنم. خیلی از لطف تون ممنونم.
راستی دوست دارم شما بگید در مورد چی بنویسم.
منتظر نظرات و پیشنهادات شما هستم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 16:46  توسط یک روح آزرده
|
سلام دوستان
این پست رو دادم که دیگه حرفی از استمنا نزنم و
آخرین پست در موردش باشه.
حقیقتش من با کمک شما دوستان تونستم بر نفسم غلبه کنم و
دیگه سراغش نرم. امروز هم 54 مین روز پاکیم بود. به احترام یکی از دوستانم هم
نوشتن جمعه به جمعه رو هم رها کردم و میخوام به خودم بفهمونم که دیگه اینکار وجود
نداره. زمانی که تونستم کاملا فراموشش کنم اسمم رو تغییر میدم چون پاکی یا نرفتن
سراغش کافی نیست و باید فراموش کرد.
از این به بعد من در کنار شما دوستان خواهم بود ولی پستی
در مورد استمنا نخواهم داد. شاید فکر کنید مگه میشه به این زودی پاک شد؟! بله به
این زودی پاک نمیشم و نشدم. چند وقت یه بار میاد سراغم اما خیلی راحت کنترلش میکنم
و میسپارمش به فراموشی.
خیلی دنبال مطالب آموزنده هستم. هرجایی مطلب خوب دیدم
براتون میذارم. هر روز میام پیشتون بهتون سر میزنم ولی اگه دیر به دیر آپ کردم
خودتون دیگه ببخشید.
با شروع مدارس دیگه خیلی مشغول میشم. از امسال میخوام واسه
کنکور بخونم ، تا سال دیگه بهم فشار نیاد. آرزوم اینه که پزشکی قبول بشم. برام دعا
کنید.
هرکی میخواد بیشتر باهام آشنا بشه با معرفی کامل خودش تو
نظر خصوصی بگه تا رمز ادامه مطلب رو بهش بدم.
التماس دعا
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 14:26  توسط یک روح آزرده
|
سلام دوستان همسفر
جدایی سخته ، تحمل ندارم ، برام دعا کنید آروم بشم .
روز عید ازم فرار میکرد ، نمیخواست که باهاش حرف بزنم ،
حتی نیومد بهم سلام کنه ، منم خودم رو کوچک نکردم ، به قول یکی از دوستام منت کشی ارزش
نداره .
تا حالا دیدید که بهترین دوست کسی روز عید نخواد باهاش
سلام و احوال پرسی کنه . واقعا درد ناکه .
با این کارش دیگه تصمیم به جدایی گرفتم . آخه وقتی
نمیخواد که طرفش برم دیگه واقعا جدایی بهترین کاره.
چند روزیه که حال و روز خوشی ندارم . همش گریه میکنم ، با
خودم میگم مگه من چه گناهی کردم که اینقدر باید غذاب ببینم . مگه من چه بدی در حقش
کردم که ازم متنفر شده . من که فقط خوبی اون رو میخواستم و همش کمکش میکردم . اما
نمیدونم چرا ؟؟؟
به هر کدوم از دوستای دیگه ام گفتم این جریان رو بهم گفتن
ولش کن غصه نخور ارزش نداره . خودتو براش کوچک کردی مغرور شده و فکرمیکنه که خیلی
بزرگه . به قول یکی از بهترین دوستام ( مغرور جماعت بسوزونش که نباشه ).
خدا رو شکر که من این همه دوستای خوب دیگه دارم که هرچند بعضی
ها شون کمتر از یه ماه هست که باهاشون دوستم اما واقعا برام سنگ تموم گذاشتن .
واقعا خدا رو شکر میکنم ازشون ممنونم .
من
اگه شما دوستان رو نداشتم چند وقت پیش دق کرده بودم و الان زیر چند خروار خاک بودم
.
آقا
...... با این که با شروع مدارس همکلاسیت هستم اما فقط در سطح یک دانش آموز مدرسه
میشناسمت نه یه دوست خیلی صمیمی که غصه ات
رو بخورم و واسه امتحان کمکت کنم و برات سوال بیارم و بیام در خونه پیشت درس رو
برات توضیح بدم ، نه . دیگه اون دوران تمام شد .
این از بدی من نیست از ناشکری خودته . از بی وفایی خودته
. از قدر نشناسی خودته .
ازت قهر نیستم . بهت سلام میکنم . در حد یه همکلاسی
میشناسمت و باهات حرف میزنم .
و آخرین دعا هم برات میکنم :
انشاالله که یه عقلی به سرت بیاد تا
غرورت رو بذاری کنار و از کارت پشیمون بشی .
از خدا میخوام که بهم یه صبری بده که تا آخر عمر دوستی که
داشتیم رو فراموش کنم .
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 11:58  توسط یک روح آزرده
|
سلام دوستان من عید فطر رو به همه ی شما تبریک
میگم. امیدوارم که تونسته باشید از این ماهی که گذشت استفاده ی کامل برده باشید.
ماه رمضان امسال برای من خیلی خوش گذشت. واقعا احساس کردم که بیشتر به خدا نزدیک
شدم. بیشتر باهاش حرف زدم. از خدا ممنونم که منو تو این ماه بزرگ پاک نگه
داشت. از شما دوستان هم کمال تشکر رو دارم که همراهیم کردید.
من از امروز به بعد دیگه هر جمعه به یاد استمنا مطلب نمیدم.
چون من میخوام این کار رو فراموش کنم که دیگه اصلا تو ذهنم وجود نداشته باشه . اگه بیام
هر جمعه به یادش باشم هیچ وقت فراموشش نمیکنم. این نظر یکی از دوستان صمیمی من بود
که خیلی بهم کمک میکنه و من به احترام اون این نظر رو اجرا میکنم. من خیلی از اون
تشکر میکنم که منو راهنمایی میکنه.
پس از این به بعد اگه وسوسه شدم یا اون جمعه آخر رو
یادم اومد میام مطلب مینویسم. دوستان من تنهاتون نمیذارم. شما هم منو تنها نذارین.
سعی میکنم دنبال مطالب آموزنده واستون باشم تا تو وبم بذارم.
دوستان برام دعا کنید تا اون دوست قدیمیم فردا روز
عید راضی بشه به دوستی با من ادامه بده.
امیدوارم همگی به هر آرزویی دارید برسید.
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 20:45  توسط یک روح آزرده
|
سلام خدمت دوستای خوبم که منو تنها نذاشتن و همیشه کنارم بودن و هستن.امیدوارم که
از این شب های پر برکت استفاده کامل برده باشی.
خدا رو صد هزار مرتبه شکر میکنم که این اراده رو بهم داد تا این
هفته رو بدون هوس به پایان برسونم. از شما دوستان هم کمال تشکر رو دارم که بهم
روحیه میدید و کمکم میکنید. دیگه دارم فراموشش میکنم و دیگه داره سیاهی اون گناه
از دلم پاک میشه. رمضان امسال خیلی برام خوش گذشت. خیلی بیشتر از هر سال تونستم به
عبادت خدا بپردازم به اون نزدیک بشم.
از خدا میخوام که همین اراده ای که به من داد تا
ترک کنم به همه ی دوستانم هم بده تا به پاکی برسن.
+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 4:52  توسط یک روح آزرده
|
عصر بود.
رفتم لب دریا. رو سخره ها نشستم. غیر از صدای موج و زوزه باد هیچ صدایی به گوشم
نمی رسید. سخره ای که من روش نشسته بود خیلی بلند بود. پایینش هم خالی بود. آب
دریا هم پایین رفته بود و سخره های زیرین از آب بیرون بود.مشغول تمشای امواج شدم.
با این بادی که می وزید می خواستم همین جا دراز بکشم و بخوابم. یه دفعه حواسم به
خرچنگ ها جلب شد. رو سخره های زیرین که از آب بیرون بود و گاه گاهی موج ها بزرگ
اونا رو خیس میکرد ، یه شهر بود. شهر خرچنگ ها. خوب که بهشون توجه کردم بله یه شهر
بزرگ بود شبیه مال ما انسان ها.خیلی شبیه ما انسان بودن. یکی که خونش روی یه سخره
کوچک که نزدیک آبه همش داره استقامت می کنه که موج اون رو از خونش جدا نکنه کاملا
محکم خودش رو به سخره گرفته. اون طرف دو تا خرچنگ جوان با هم زور آزمایی می کنن.
هیچ کدوم خسته نمیشن. خرچنگ ها بزرگتر روی سخره ها نشستن و دست هاشون رو به طرف
آسمون دراز کردند و مشغول دعا کردن هستن. بعضی ها منتظر اذان مغرب هستن تا روزه
شون رو باز کنن.بچه های کوچک روزه نگرفتن و دارن جلبک های روی سخره ها رو میخورن.
بعضی از بزرگتر ها که ایمان درست حسابی ندارن دارن روزه خوری میکنن. چند تایی هم
رفتن پشت اون سخره و دارن دزدکی جلبک میخورن و روزه نگرفتن. اونجا رو ... یکی از
خرچنگ های پیر یکی از جوان هایی که روزه خوری میکرد رو دید و دنبالش میکنه تا
نصیحتش کنه. یکی از بچه خرچنگ ها داره به خرچنگی که یه دستش قطع شده زور میگه و
میخواد اون خار و ذلیل کنه. یکی هم داره زورش رو با گارد گرفتن به رخ بچه خرچنگ
میکشه. عجیبه همه از هم میترسن و هرکی واسه خودش یه قدرتی داره.اونایی که زور
بیشتری دارن قلمرو بیشتری واسه خودشون برداشتن و به کسی اجازه نمیدن وارد قلمرو
شون بشه. اونا دارن جلبک های تازه رو میخورن و روزه هم نیستن. بعضی ها هم که توان
کمتری دارن کل خانواده رو روی یه تکه سنگ
جا دادن و بچه هاشون دارن از جلبک های خشک همون یه تکه سنگ میخورن. بزرگترهاشون هم
خسته و بیحال یه جا کز کردن و منتظر اذان مغرب هستن تا با کمی جلبک های تازه که
آوردن افطار بکنن ... با صدایی یه موج خیلی بزرگ به خودم اومدم. یه نیم ساعتی میشد
محو تماشای زندگی خرچنگ ها شده بودم. نزدیک اذان مغرب بود. به طرف خونه راهی شدم.
اما هنوز تو فکر این زندگی خرچنگ هام...
واقعا
خیلی زندگی شون شبیه ما آدم هاست...
+ نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 19:59  توسط یک روح آزرده
|
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 18:21  توسط یک روح آزرده
با سلام خدمت همه ی همسفرای گلم که همیشه در کنارم
هستید. انشاالله که عبادات تون قبول حق باشه.
باز جمعه رسید و من هنوز رو قولی که به خدا دادم هستم. هنوز شیطان در برابرم شکست خورده و
نتونسته که من رو گول بزنه.از این که خدا این توان رو بهم داد خیلی شاکرم و از این
که خودم رو تو آرامش و پاکی میبینم خیلی خوشحالم. به خودم افتخار میکنم که با این
اراده دارم پیش میرم و دارم یه الگویی واسه دوستام میشم.
از خدا ممنونم که باز این فرصت رو بهم داد که به
پیشواز شب گران بها یعنی شب قدر برم.
دوستای گلم! از شما میخوام که خوب از این شب بزرگ
استفاده کنید و همدیگه رو فراموش نکنید.
از خدا میخوام که در این شب بزرگ همه ی ما رو به
آنچه که به نفع ماست و میخوایم برسونه.
الهی آمین...

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 14:24  توسط یک روح آزرده
|